تبليغاتX
شــِــــیـــدا

با دل شکسته اومدم چیزی بگم

من تمام عمرم سعی کردم دل کسی رو نشکنم.تمام عمرم سعی کردم کسی رو ناراحت نکنم.همیشه سعی کردم خودم رو جای دیگران بذارم.نمیدونم موفق شدم یا نه ! اما بیشتر از عمرم دلم شکسته. اصل مطلب : مدتهاست برای کمتر کسی نظر میذارم.با این وجود منو شرمنده میکنین ، بازم میاین و تنهام نمیذارین.اما اینروزها یک نفر به اسم و آدرس من برای دیگران حتی وبلاگهایی که تا به حال ندیدم نظر میذاره.مکالمه میکنه.نمیدونم چرا دل شکستن اینقدر آسون شده.به کی بد کردم که داره اینکارو با من میکنه.اینا رو گفتم که بگم من اگر برای کسی نظر بذارم در مورد نوشته هاشه.امیدوارم تا الان منو شناخته باشین.دیگه باور کردن و نکردنش با خودتون.

دعام کنید


.فکر میکردم حداقل تو واژه هامو میشناسی، خوشحال بودم تو باورم کردی . اما ...

+ تاريخ شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 1:59 نويسنده ملیحِ ه

 

 وَرَم کرده !

.

کـــاش یَــخ بِبـــارَد ...


برچسب‌ها: زندگی
+ تاريخ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 1:3 نويسنده ملیحِ ه |

 

وقتی که نگاهم میکردی.من تازه عاشقَتـــ شده بودم.تازه که میگویم، یعنی خیلی تازه.حتی تازه تر از الان.حتی تازه تر از پاییز.گاهی به چشمانت خیره میشدم.تاب نمی آوردم.میدوختمشان به زمین چشمانم را .گاهی به چشمانم خیره میشدی ، بی آنکه بخوانی نگاهم را

لبخند میزدیم !

دلشوره داشتیم ، دستانمان دور از هم . انگار کسی پا به پای عشق ما می آمد و حواسش حسابی جمع بود ! همین بود که نه تو حرفی میزدی و نه من . دلم حرف میزد با خودش ، خب لرزیده بود ! اما تو ندیده بودی . شبیه آواره ها بودی. دائم در گوشم یک جمله را نجوا میکردی. گفتی : "من عاشقتم " اما چشمانـت را از من دزدیدی.و من انگار که تازه متولد شده باشم، هیچ واژه ای بلد نبودم .انگار چیزی یادم نمی آمد .هنوز باورم نیست. همین چند وقت پیش بود تازه یادم آمد تو گفتی: "فکرش را نمیکردم در این دنیا هنوز کسی باشد که از همه چیز بگذرد، حرف دلش را  بزند ،هنوز در این دنیا کسی هست که عاشق باشد ".دست و پایم را گم کرده بودم.به این در و آن در میزدم .با عجله دنبال واژه میگشتم.

که دیدم تو رفته ای...

 

 من دستهایم را میان دستانَتـــ

                                     جا گذاشته ام

من صدایم را در گوش سِپردنَت

من نگاهم را در چشمانَتـــ                            

                                    جا گذاشته ام

من واژه هایم را  لای کتاب شعرتـــ

من نفسهایم را در قدم قدم با تو ...

من دلم را ...

                                  جا گذاشته ام

دیگر نای ماندن ندارم

برگرد ...

و این تن خسته را هم با خود ببر

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 2:21 نويسنده ملیحِ ه |

 

.. این قصه مرا مینویسد

.

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 0:55 نويسنده ملیحِ ه

 

هر جا که میــرَوم

بوی تو را با خود میـــبَرم

عطــرِ آغوشی که برایم نــَگشودی

طعــمِ بوسه ای که به لبهایم نــَنـشاندی

من یادگار تو ام

یادگار نبودنهایَتـــ

یادگارِ وقتهایی که خاموش میــماندی

و فقط میگفتی "غم دارم"

من تلخ بودم

تلخ ترین اتفاق عالَــم

من اتفاق بودم

 که افتادم

و کسی محض رضای خدا

          دستهایم را نگرفت

.

دستی را به کَمــَرم

و دستی را به دیواری که از آن بالارفته بودی و رسیده بودی به آسمان ، تکیه دادم

نگاهی به آسمان کردم

دیدم که  سبز شده

.

برایم نامه بنویس

پنجره به دستم میرساند

پنجره و آسمان دوست هستند !

خودم شبهایی که تا صبح غَمهایتـــ را مینوشیدم

عشق بازی شان را دیده بودم

                               ...


.من تنها کسی هستم که آسمان شبهایش همیشه یک ماه کامل دارد ...


برچسب‌ها: شیدا, ماه کامل
+ تاريخ سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 1:19 نويسنده ملیحِ ه |

 

وقتی نفسهام به شماره افتاده بود و احساس میکردم آخرین نفسهامو میکشم.وقتی به دیوار دانشگاه تکیه داده بودم ، یه لحظه ترسیدم.ترسیدم که دیگه دلیل نفسهامو نبینم.دیگه نتونم چشمایی که دیوونشونم ببینم.

وقتی بردنم توی آمبولانس و میخواستن ازم رگ بگیرن ، فکر نمیکردم بیاد کنارم بشینه.وقتی توی بیمارستان میخواستن ازم نوار قلب بگیرن ، فکرشو نمیکردم بیاد، دستمو بین دو تا دست گرمش بگیره و آروم پلک بزنه و با یه لبخند ملیح یواش تو گوشم بگه : نمیترسی که؟گفتم : نه ، تو که هستی آرومم.

خانومه گفت:چیه؟از لخت شدن خجالت میکشی؟از این باید خجالت بکشی که تو این سن داری نوار قلب میگیری.

انقد پیاده رفتیم تا رسیدیم به رودخونه ای که داره کم کم خشک میشه.دستاشو کرده بود تو جیباش و نگام نمیکرد.چیزی نمیگفت.میدونست دارم به چی فکر میکنم.میدونست وقتی این روزا مجبور بودم تو راهرو های بیمارستان قدم بزنم ، به چی فکر میکردم.میدونست دلخورم.خیلی وقت بود فقط با نگاهمون با هم حرف میزدیم.

با نفس عمیقش سکوتو شکست و گفت: دلخوری؟ گفتم : بودم.دیگه نیستم. گفت :چرا دیگه نیستی؟ گفتم: اولش فکر کردم کسی باید نبودنمو حس کنه.باید ازم خبر بگیره.اما حالا که بیشتر حسش میکنم میبینم این خودخواهیه که من بخوام عزیزترین کس زندگیم نگرانم بشه.که همه ی لحظه های زندگیش درگیر فکر کردن به من باشه.اولش دلخور بودم ، خب ، آخه دلتنگ بودم.دلم گرفته بود.تو بهتر از هر کسی میدونی چقد این روزا احتیاج دارم به خندیدن به حرف زدن..گفت : آره.حالا که من پیشتم.گفتم :منو دوست داری؟ گفت : خب معلومه، پس چرا اینجام ؟گفتم : پس چرا انگار نه انگار.چرا به خاطرم کاری نمیکنی؟سرشو انداخت پایین.صداش آرومتر شد.یهو نگام کرد و بلند گفت : چیزی تا خواجو نمونده ، میخوای با هم بدوییم؟ اشکم چکید.گفتم :نمیدونی چقد دلم میخواد رو پله هاش بشینم.نه..برگردیم.برگشتیم.دستمو محکم گرفته بود که مطمئن شم پیشمه.

شب گفت :میخوای تا صبح حرف بزنیم؟ گفتم : نه.خسته ام. گفت: غصه چیو میخوری؟ خودم کنارتم.خودم وقت قرصات بیدارت میکنم.خودم هر وقت دلت گرفت میام باهات قدم میزنم.گفتم :فقط یه چیز کوچولو ازت میخوام.گفت چی؟ خودمو لوس کردم واسش و گفتم : خدا جون.خدا جونم!؟ گفت : جون دلم. گفتم : میشه تا صبح بالا سرم بیدار بمونی؟

۱۸ دیماه ۱۳۹۰


صبح با بوسه ای که به چشمام زد بیدار شدم.حتی به خورشید خانوم گفته بود موهامو نوازش کنه...

سلام...


برچسب‌ها: من, خواجو, عشق, خدا
+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 0:55 نويسنده ملیحِ ه |

 

روزی آواز خنده هایمان ، گوش دنیا را کَر خواهد کرد

تمام گُل ها به نام من خواهند شد

و تمام شعرها به نام تــو

رودها ، از تو سیراب خواهند شد

                                آسمان از تو آبی

                                                  زمین از تو سبز

و من از تو گرم خواهم شد .

ما خواهیم رقصید ،

                روی کوههایی که عشق ما محکمشان کرده

ما خواهیم دوید

                  در دشت هایی که از اشک های ما خیسند...


من ایمان دارم...

 

+ تاريخ سه شنبه ششم دی 1390ساعت 1:42 نويسنده ملیحِ ه |

 

قلبم را

 که خون بود

دانه دانه ریختم

توی کاسه های تشویش

             و گذاشتم

                          روی کٌرسی

قاچ قاچ به یاد آوردم

خاطرات شیرین را

.

دقیقه ها

               فریاد مرا میکشیدند

ساعت

از اضطراب نواخت

.

.

خبر رسید :

.

.

                          خدا امان نامه ی پاییز را امضاء نکرد.


امشب...خدا به من فرصت داده  ،طولانی تر از تمام شبها...به تو فکر میکنم

 

+ تاريخ چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 1:16 نويسنده ملیحِ ه |

 

اگر خنده را دیدی از او بپرس

چه شد تنهایم گذاشت؟

............................................................

 نمیدانم آیا روزی میرسد که دوباره پایم را روی پله های خواجو بگذارم؟

سرد بود و ساکت ...نه صدایی بود...نه عاشقانه ای ...نه پاییزی که میخواست زیبا باشد

اما دلم میخواست بنشینم همانجا.تا آخر عمر.تا ابد

دلم بستنی میخواست...

من بودم و تولد من و خواجویی که دلش برای من تنگ شده بود .دلم برایش تنگ شده بود

نگاهش کردم...نگاهم کرد...با من حرف زد..گفت : چرا تنها آمده ای ؟

نه...نرفتم. نزدیکتر نرفتم.از پله های پشت سرم بالا رفتم و دیگر نگاهش نکردم

صدای پرنده هایی که کوچ کرده بودند مرا دیوانه میکرد.

چه انتظار سختی بود ....چه میلاد سرد و تنهایی 

عکس من و 22 آذر ماه 90

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 2:44 نويسنده ملیحِ ه |


من خود را

میان بادهای سرگردان

گم کردم !

شبیه برگهای نا امید

.

 تو آمدی

لابه لای بارانی که مشوش می زد

 خیس بودی

از احساسی که گرم بود

خوردی به شانه ام

بی آنکه بدانی


پیدا شدم

.

.

پیدا شدی

.

.

عطر خاک باران خورده

هوا را پر کرد



شبیه عطر بارونی

          شبیه بوسه ی خورشید

شبیه عشق بی پروا

          ولی با یک بغل تردیـد ...

منو یاد تو میندازه

          صدای سرد این پاییــــز

نگو میری که تنها شم

          نگو،

           چشمام شده لبریز

.......

تو به دنیا میای ، به دنیای من. منو عاشق میکنی و ..اصلا قصه همینه.که یکی از روزای نارنجی پاییز تو به دنیا بیای.یه روز نارنجی پاییز منو درگیر خودت کنی.اما اخر قصه رو کی میدونه؟

 هیچ هدیه ای لیاقت تو رو نداره .سهم من از آسمون مال تو

تولدت مبارک...مرد پاییزی من


+ تاريخ سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 0:0 نويسنده ملیحِ ه |